از خدا دلخوري، از آدم ها هم.
دعا كه مي كني مستجاب نمي شود، نفرينت هم نمي گيرد.با خدا قهر مي كني.سرت را پايين مي اندازي.پشتت را
به زندگي مي كني و مي روي. مي روي جايي كه او نباشد. فكر مي كني نگاهت نمي كند. فكر مي كني رهايت
كرده. و اينجاست كه زندگي،ماهي بزرگي مي شود و تو را مي بلعد و تو مي شوي يونس؛ يونس در شكم ماهي.
يونس بريده از همه چيز. يونس مانده از همه جا. يونس اعماق بي كسي.
حالا مي تواني تا هميشه ته تنهايي اين اقيانوس، بر ديواره هاي تاريك جايي كه گير كرده اي بكوبي و لعنت
كني، هم اين ماهي بزرگ را و هم اين اقيانوس سياه را. يا شايد اين بي كسي، اين گم شدن، اين در به دري، به
يادت بياورد كه نه تنها و نه بي كسي. شايد به ياد بياوري كه او هست حتي ته اين دريا، توي شكم تاريك اين
ماهي.
آن وقت شايد دوباره صدايش كني.
ماهي بالا مي آيد، بالايت مي آورد، دوباره ساحل و دوباره آفتاب.
اي يونس عزيز خدا منتظر است، از همانجا كه هستي صدايش كن.
كه خدا گفت:" يونس خشمناك برفت، پنداشت كه ما هرگز به او تنگ نمي گيريم و در تاريكي گفت: هيچ خدايي
جز تو نيست، تو منزهي و من از ستمكارانم. دعايش را مستجاب كرديم و او را از اندوه رهانيديم و مؤمنان را
اينچنين مي رهانيم"

