(خدا)
بزرگ شده ام انگار كه تحمل مي كنم، اين روزها بزرگ شده ام كه سكوت مي كنم.
آرامم، يا شايد... شايد خونين اما متين و آرام... قطره هاي خون از ميان انگشتانم ، چشمانم ، سينه ام
، به زمين مي چكند و من آرامم ، و دم نمي زنم تا باور كني بزرگ شدنم را...
چه قانعم اين روزها و قناعت مي كنم به ديدن آسمان، به نوازش هاي باد ، به بوي پاييز كه نزديك است و
باز... تنهايي، تنهايي، تنهايي... تنها چيزي كه اين روزها باورش برايم ساده است تنهايي است. آري اين
صداي تنهاييست كه گوشهايم را پر كرده و مهري بر لبانم زده، و مي خواهم تا ته دنيا نشنوم هيچ چيز را،
و نبينم هيچ كس را.
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد
كه مبادا ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من...
+ نوشته شده توسط رومینا-romina در پنجشنبه 1386/06/15 و ساعت
9:42 |

